|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
این یکی از آهنگای قشنگ اوریل لاواینه که با تمام وجودم تقدیمش می کنم به قشنگ ترین عشق زمینی م ، به آتوســــا : When You're Gone lyrics
I always needed time on my own
I never thought I'd need you there when I cry
And the days feel like years when I'm alone
And the bed where you lie is made up on your side
When you walk away I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now
When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day and make it ok
I miss you
I've never felt this way before
Everything that I do reminds me of you
And the clothes you left, they lie on the floor
And they smell just like you, I love the things that you do
When you walk away I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now
When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day and make it ok
I miss you
We were made for each other
Out here forever
I know we were, yeah
All I ever wanted was for you to know
Everything I'd do, I'd give my heart and soul
I can hardly breathe I need to feel you here with me, yeah
+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت توسط وحید |
دير زمانيست ز عشق می گويم ز تو و سرو و بهشت چه کنم؟ همه گفتنم ز توست اگر نباشم تنها٬ اين هم شعر چه زشت می گويم ...
...آتوسا...
+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت توسط وحید |
پلک بزن... دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش... ***
آخرين پلک خواب الوده تو باشد...
امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم...
پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود...
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟
پلک بزن من غزل تازه مي خواهم...
آتوسا
سادگی را از آب به ارث برده ای
و سخاوت را
از آفتاب
مهربانی ات
به باران می برد
و شادی ات
به چشمک زدن ستاره ها
اندوهت به گمانم غروب یک روز زمستانی است
- و من کاش طلوعی باشم بر این اندوه ! -
و تولدت
زایش همه ی دوست داشتنی هاست !
وحید
سلاااااااااااااااااااااام !!
امروز قشنگترین روزیه که میتونه واسه یه دلداده وجود داشته باشه ! روزی که خدا آفریدش و فرستادش دنیا و بعدش وقتی من هم اومدم دنیا هررررررررررررررررر چی گشتم پیداش نکردم...! شازده کوچولو رو خوندی ؟! گلی که من بهش دل بسته بودم اینجا بود ! اما من...
اهلی شدن هم عالمی داره ها...؟!
می گن خدا همه آدما رو جفت جفت آفرید... بعدش که فرستادشون رو زمین اونا همدیگه رو گم کردن ! حالا نیمه ی گمشده ی ما هم ازمون دوره ! چه کنیم چه نکنیم ؟! باس بسازیم ! می دونی ؟!!
اما من نمی ذارم اینجوررررررری بمونه...
رفیق روز تنهاییم یه روز دستاتو می گیرم...!
قررررررربونت برم که امروز تولدته ! تولدت مبارک عزیزم !
حالا همه با هم...! تولد تولد تولدت مبارک...
شُله شُله !!!
خیلی خب دیگه لوس بازی بسه ! آقایون خانوما ! هدایاتون رو بذارید اینجا ( دقیقا همین جاها ؟! ) میدونی ؟ من با آتوسا یه حرف خصوصی دارم...!!!
خواهش می کنم شلوغش نکنین ! بفرمایین بیرون !
وای خدا ! اسسسسکل شدیم رفت پی کارش !!!
کاش این جداییه یه کم کوتاه تر میشد...
این چند روز از بس هوات پیچیده تو کله م کمی تا قسمتی دیوونه شدم . و گرنه خودتم میدونی که ! من اهل این قررررررررتی بازیها نیستم...!!! ( می خندم ! )
تولدت مبارک ! ( از این اشکای سوسول بازی می ریزم !!! )
آقا جوّ عاشقانه رو مسخره نکن ! گفتم برو بیرون دیگه ! حتما یه کاری دارم که می گم برو بیرون ! حتما باید بگم [.....] !!! ( یه حرف خیلی بد می زنم !! ) احترام خودتو نیگه دار دیگه !!!
امشب تولد آتوسا خانومی بود ! 17 مهررررررررررر ! هی خدااااااااا ! ایشالا هر چقدر دوس داری عمر کنی به پای خودم پیر شی عززززززیزم !
در ضمن ! دوستای عزیز ! من همون وحیدم بخدا ! امروز یه کم جو گیر شده بودم...!!!
_________________________________________________---(لطفا پا نوشت را نخوانید !!)
پ ن : آتوسا جوووووون . شرمنده م بخدا ! من امروز اومدم اما شما نبودی . خودمم وقت دیگه ای نمی تونستم بیام میدونی ؟ آخه یه مقدار...
اه ! لعنت به من و این...
خلاصه ببخشید...
غصه نخور ناز گلم ! یه ایمیل برات زدم تو نات پد 32 کیلوبایت شد !!! احتمالا از اون قبلیه یه کم بیشتر وقت صرفش می کنی ! میدونی ؟ دلم پر بود...
قول بده این چند وقت غصه نخوری...
بای بای !
_______________________---(اسمم رو عوض می کنم اگر پا نوشت رو نخونده باشی !!!)
بای بای برای شما !
وحید...!
+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت توسط وحید |
سلام !
از این نا مهربونی ها دارم از غصه می میرم... رفیق روز تنهاییم یه روز دستاتو می گیرم... آره ! یه روز دستاتو می گیرم...
***
کاش بازم بیاد
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت توسط وحید |
سلام !!
واقعا کارهای من عجیبه ! نه به اون موقع که سالی یه بار اینجا رو آپ نمی کردیم و هی شما سر میزدی !! نه به الان که ما فرت و فرت داریم آپ می کنیم و کسی سر نمی زنه !!!
خب حق هم دارین ! بالاخره ماه رمضونه و همه روزه این ! احتمالا حال ندارین شال و کلاه کنین و این همه راه از رختخواب بیرون بیاید و ضمن نشستن روی صندلی بکوبید و بیاین وبلاگ ما ! باشه !!! دارم براتون !!!
***
نمی دونم چرا هر وقت احسان خواجه امیری اهنگی کار می کنه به دل من میشینه !! نکته ی جالبتر اینه که هر وقت آهنگ جدید از ایشون پخش میشه با حال و هوای من هم جور در میاد !! صداش هم که توپه ! مثل آهنگ سریال برای آخرین بار که من خیلی باهاش حال کردم ! یادش بخیر !!
:
خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره
همیشه بودی من
تو رو ندیدم انگار
بگو بگو که هستی
برای آخرین بار
وقتی دوری تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو میترسه تاریکه
چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتند
عمرمو بردن اما
یه لحظه بر نگشتند
تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اولین بار...
...برای آخرین بار... !
وقتی دوری تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو میترسه تاریکه
آره دیگه ! یا مثل این سریال جدیده ! میوه ی ممنوعه ! اینم خیلی قشنگه !
:
میشه خدا رو حس کرد
تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشقو
گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم
بی اعتقاد میره
هفتاد سال عبادت
یک شب به باد میره
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه !... انگار داره می شه !
عاشق نباشه آدم
حتی خدا غریبه س
از لحظه های حوا
هوا می مونه و بس !
نترس اگه دل تو
از خواب کهنه پا شه
شاید خدا قصه تو
از نو نوشته باشه !
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه !... انگار داره می شه !
***
خلاصه این که آره !
***
راستی ! چند وقته که من عکسای خودمو تو وبلاگ کار می کنم !!! چه طوره ؟!!! می دونم که خوبه !!! لازم نیست بگین !!!
***
بای
+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت توسط وحید |
من چیکار کردم ؟
یکی منو بیدار کنه...
الان چی ؟؟!
الان باید چیکار کنم...؟
یکی منو از این سر در گمی نجات بده...
لعنت به این شانس !
من چیکار کردم ؟!
خدایا...
دِ بگو من چیکار کنم ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت توسط وحید |
سلام !
امروز
نه دلتنگم ،
نه خسته ،
نه کم حوصله م ،
نه ناراحت...
امروز فول فولم ! اصلا دل تنگی چه معنی داره ! آدم عاشق هیچ وقت نباید دل تنگ باشه ! اگه عاشق دلتنگ باشه ، پس فرقی با یه آدم معمولی نداره !
فرقی نداره عاشق چی یا کی باشی . مهم اینه که هوای گرگ و میش عشق تو اسپیس کله ت بپیچه ! اینقدر تو کله ت گرگ و میش باشه که هر جا رو نگاه کنی ، یاد عشقت بیفتی !
عشق یه رنگی داره !
عشق تو چه رنگیه ؟
هه هه !! امکان نداره عاشق نباشی !
زندگی بدون عشق امکان نداره !
دایی کوچیکم عاشق گیتارشه...
دایی بزرگم عاشق مریم ، خانومشه...
فرحناز - خاله کوچیکم - عاشق هومنه !!! دیوانه ست این بشر !!!
منم عاشق همونی هستم که خودش میدونه !
اصلا چه معنی داره که آدم یکی رو داشته باشه که بهش فکر کنه ، بعد دل تنگ هم بشه ؟!
اما راستی ! اگه هم دلتنگ شد ، دلتنگ اون بشه !
دلتنگ قلب مهربونش...
دلتنگ نگاهش...نگاه عاشقونه ش !
کاش عاشق نشی !
عاشق که میشی به نوک یه کوه بلند میرسی...که فقط تو و اون روش ایستادین . اون تو رو نگاه می کنه ! تو آسمونو ! درسته پسری ، اما یه کم شرم سراغ آدم میاد گاهی اوقات...میری بغلش می کنی...می بوسیش...اینقدر محکم که نتونین نفس بکشین !
گفتم کاش عاشق نشی . چون می دونم که می دونی ، اگه همش یه رویا باشه همون دلتنگیه نصیبت میشه !
یه لحظه وایسا !
عاشق همیشه امید داره...
امید دلیل زندگیه...
دلیل عشقه...
آتوسا ،
هم دلیل منه...
هم امیدم...
هم زندگیم...
هم عشقم !
هر کس هم نمیتونه ببینه چشمش در بیاد !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت توسط وحید |
سلام دوست عزیز !
نمی دونم میدونی یا نه ! خیلی وقته دلم تنگه ! بعضیا فکر می کنن دوری از عشقم میتونه تاثیری روی دلم بزاره ! بالاخره حق هم دارن ! میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت ! اما در مورد من فرق داره ! لطفا به حریم دل من تجاوز نفرمایید !! اجازه بدید دوستیمون در حد دوستی بمونه !
***
دلم گرفته ! امشب دو تا جوون رو دیدم که داشتن تو خیابون راه میرفتن . دم در مغازه ایستاده بودم که دیدم آقاهه به خانومه گفت : هوی ! وایسا بینم . خانومه ایستاد . آقاهه ادامه داد : خب اگه میخواستی بیای اینجا میگفتی خبر مرگمون با ماشین بیایم . اه ! اه ! حالا چرا ایستادی . راه بیفت دیگه . منتظر چی هستی ؟
از یه طرف خنده م گرفت از یه طرف دلم ... آخه آقاهه به خانومه میگه وایسا . بعدش میگه پس چرا ایستادی ... از یه طرف از کجا معلوم ؟ شاید اونا هم یه روز عاشق بودن ! دلم برا بعضیا می سوزه . فکر می کنن عشقشون چه آش دهن سوزیه . بعد که میبینن ....
اما من همین جا با عشقم آتوسا عهد نا گسستنی می بندم که اگه یه روز ما با هم بودیم همین طور خدا رو شکر کنم و از گل بهش نازکتر نگم ! خیلی دوستت دارم عزیزم !
***
دلم گرفته ! بعضیا فکر می کنن اگه خوش قیافه باشن خیلی خوب میشه ! خیلی دلبر میشن ! اما من خوشم نمیاد ! اگه خوش قیافه باشی همه بهت نزدیک میشن ... بعد عشقت فکر می کنه که به اون فکر نمی کنی... در حالی که تو فقط اونو از خدا میخوای...
***
دلم گرفته !
***
دلم گرفته ! چند وقتیه نه دیدمت... نه باهات حرف زدم... نه چت ! میدونم تقصیر من بوده ! شاید قسمت من این چند وقت فقط این بوده که تو خواب ببینمت ! آخه نمی دونم بهت گفتم یا نه ! خیلی وقته خوابتو می بینم ! همش تقصیر منه ! همش تقصیر منه که عاشقتم ! همش تقصیر منه که دوری من اشکتو در میاره... همش تقصیر منه که اون اولها عاشقانه مینوشتم و در میرفتم... ! چه لوس ! چه خجالتی ! اه اه !!! دلم دیگه نمی خواد شیطونی کنه... دلم فقط تو رو میخواد ... خیلی وقته ... دیگه حتی گریه هم نمی کنم ! هر شی با فکر تو یکی از لبخندا که تو دوست داری میزنم و با همون لبخند به خواب میرم ! شاید تو دوست داری منو تو خواب اینطوری ببینی ... دیگه تو شدی قشنگترین رویام...همونی که اگه یه شب نبینمش ، خود خواب هم واسه م کابوس میشه ! دوست داری من چه جوری باشم ؟! هر جور بخوای میشم ... تو همونجوری هستی که من میخوام . پس همینجور بمون . با من بمون... عشق من باش... به کس دیگه ای فکر نکن... مثه من . من میخوام همه چیزمو بدم جای تو ... حتی فکرت هم اگه تک تو دلم باشه ارزشش رو داره . البته من چیز زیادی ندارم ! یه جفت مامان بابا ! یه آبجیه نداشته ! یه داداش فضول که همش سعی داره شعرای لینکین پارکو فقط زمزمه کنه ! قول میدم اگه تو بخوای دیگه درستشو واسه ش نخونم...
Som think has been taken from deep inside of me...
I,ve secret I,ve kept locked away no one can every see...
...
Sometimes I remember the darkness of my Past...
Bringing back this memories , I wish I diden,t have...
Some times I think letting go and never looking back...
and never moving forward so there,re never be a Past...
همیشه به این حسرت خوردم که تو چقدر قشنگ عاشق من شدی ! چقدر خووووشکل به قول خودت ! این ترانه مصداق بارز حس منه نسبت به گذشته م ! اما تو خیلی قشنگ و زودتر از من گذشتمو فراموش کردی !
آره !
براستی تو همون فرشته کوچولویی هستی که من دل به عشقش بسته ام !
***
دوستای گلم ! ممکنه دیگه خیلی کم از من pm دریافت کنید . اما اگه دوست داشتین به وبلاگم بیاین ! من و آتوسا همیشه منتظرتون هستیم .
هنوز حرفای زیادی واسه گفتن هست !
بای !
***
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت توسط وحید |
دلم که مرد قلب زمین ترک خورد *** سلام ! امروز میخواستم بعد از چند وقت براتون چند جمله بنویسم !
- قلب پرنده هم -
که هرشب از غم غربت من اشک می ریخت و آرزوهایش را خرج یک بار نوازش من میکرد...
یادم می آید تنها کسی که دل من را نمی شکست او بود ! آری همان قناری !
فکر می کرد راست می گویم که
- زندگی ام همیشه مسخره نیست -
اما هست...و این را وقتی متوجه شدم
که دلم گفت که برای همیشه می میرد
حالا در این تاریکی شرط می بندم کلمات شعرم در هم می لولند !
یکی را گفتم در تاریکی نشستن را چه سود
که در روز روشن حرمت دوست داشتن را نگه نمی دارنند
حال روزگارم این است و من اینها را الان فهمیدم که
دلم مرد...دلم هم وقتی مرد
که تو
-همان پرنده که که روحت در جسمم پر میزد –
حتی خود تو هم شکستیش...
-حتی تو...-
در این سکوت و تیرگی
آخرین صداهای طپش قلبم را میشنوم
دیگر سکوت را نشکن
بگذار بمیرد .
اما حسش نبود .
دلم گرفته بود .
نمی دونم چرا .
شاید بخاطر اینکه...
+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت توسط وحید |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت توسط وحید |
- بغض که در گلویم را زد احساسم شنید ! اشکش در آمد ! - خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم آخر بابا بزرگ می گفت مرد که گریه نمی کند بابا بزرگ دروغ می گفت او اشک نداشت مادرم می گفت دروغگویی بد است او هم دروغ می گفت گفت... نه ! هیچی نگفت ! مادرم هیچ وقت دروغ نمیگوید... می هم نمی گویم اما گریه که می توانم بکنم ؟! مادر بزرگ که رفت بابا بزرگ گریه کرد... - با چشمان خودم دیدم - !
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت توسط وحید |
من بی پرده تو را فریاد می زنم تو را میخوانم و تا ابد با تو می مانم من حتی وفایت را آرزو نمی کنم آخر تو... (خب مثل همیشه بیا ساده بگذریم) تو میدانی نمیدانم که پیوند من و تو تا کجا پا برجاست آری من نمی دانم (این تو هستی که خوب میدانی) راستی از این دلتنگ بودن های چندی پیش هم بیا بگذریم اینبار بیا از حال و آینده برایم بگو بیا با من بیا که انگار تا مهتاب شب اینجا ، فقط یک ثانیه راه است... بیا تا با صدای دلنواز نسیم شب مست شویم، دور شویم، و یگانه بمانیم ... تا همیشه تــــــــــــــــــــــــــا همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نوشته شده توسط آتوسا
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت توسط وحید |
+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت توسط وحید |
باز هم از کوچه های بی هویت عبوس... ***
و باز هم از نگاههای پوسیده ی غریب...
این بار نه حوصله ی فال دارم...
نه حوصله ی کودکی...
نه از مادربزرگ پیرم مینویسم...
نه از بابابزرگ عاشقم...
از حادثه ی عشق که خیلی پیش کلبه ی تار دلم را نورانی کرد...
دیگر نه از آن نگاه تازه خبری هست...
نه بغض فرو خورده ای...
پیش از این هرچه بودی گفتم !
و عشقمان را در بوق و کرنا نواختم...!
- پژواک صدایم می آید... -
گفتم تو خواندنی تر از منی...
گفتم من فقط تو را می خواهم...
آری ! تو همان شعر زیبای منی...
- شنیدنی تر از غزل -
و تو همان نیاز ناز منی...
- شیرین تر از عسل -
و خرد شود گردنم اگر دروغ بگویم که
- من هنوز هم همان پاییز دلگیرم که دلش را به قدم بهاری تو می آویزد -
تو نباشی...
- دلتنگی های دل غمناکم را برای چه کسی با قاصدک پست کنم ؟! -
گرچه می دانم...
- "حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد" -
تو که نیستی...
- وقت من اندک و آسمان بارانی ست ! -
تو که باشی...
دل من غرق در شادی مبهم لحظه هاست...
دیگر نه گیسوان شعر هایم را باد می سپارم...
و نه شادی لحظه هایم را !
اما بدان اگر بمانی...
قول می دهم که دلتنگی دل غمناکم را
برای تو پست کنم !
و تو باشی همان...
- پری کوچک غمگینی که،
شب از یک بوسه می میرد...
و سحر گاه از یک بوسه
بدنیا خواهد آمد...
- به همین سادگی -
- به همین خوشمزگی -
!
دوستدارت تا همیشه
وحید !
...
+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت توسط وحید |
سلام ! من به فرشته ای کوچک دل بسته ام ! نام مؤسس وبلاگ : وحید سلام ، وای آره منم که الان این و خوندم" یاد اون روزای طلایی " افتادم ... روز قبلشم دوست دارم به خاطر کار خنده داری که کرده بودم و بعدش وحید این وبلاگ و ساخت! آخی ! چه زود گذشت من و آتوسا یه وبلاگ نیست یه خاطره است ، یه یادگاری ، شعله ی یه عشقه! و من همیشه از بودنش احساس خوبی داشتم (و دارم و خواهم داشت!) یه سال با حرفای یه دل پاک خو گرفتم ، حرفایی که هر دفعه از دفعه قبل واسم تازه تر و باارزش تر بودن! و واقعا این موضوع راسته که "آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند" احساسی که من نسبت به وحید دارم غیر قابل توصیفه ! فقط می تونم بگم که عشق دلیل نمیخواد ولی دوام و پایداریش دلیل می خواد ! ازش به خاطر این جا ممنونم ، واقعا گاهی اوقات به آدم کمک می کنه که چه طوری فکر کنه، چه طوری تصمیم بگیره و چه واکنشی داشته باشه! دوری ما هیچ چیز و عوض نمی کنه ! شاید اگه ما به هم نزدیک بودیم هیچ وقت یه چنین تجربه هایی نداشتیم یا شاید خیلی چیزای دیگه رو تاحالا درک نمی کردیم! ولی الان به این عشق پاک افتخار می کنم و امیدوارم" من و آتوسا" 3000 ساله شه! تولدت مبارک
من واسه رسیدن به این روز خیلی صبر کردم !
« من و آتوسا » یک ساله شد !
بابا تولد !! تولد تولد تولدت مبارک !!
و ا ی ی ی ی ی ی ! الان که فکرشو می کنم می فهمم که آره ! امروز همون روز قدیمی قشنگیه که من این وبلاگ رو به خاطر عشق کشنده ای که نسبت بهش داشتم تقدیمش کردم ! یادش بخیر ! اون روز آتوسا باور نمی کرد که من واقعا این کار رو کرده باشم ! من هم از اینکه فهمیدم با این کار هر چند کوچک اینقدر دل خوشکل و مهربون آتوسا رو خوشحال کردم کلی خوش به حالم شد ! ( خودمونیم ! با اینکار فهمیدم که آتوسا رو اسیر خودم کردم !!! عجب لرد ولدمورتی !!! ایول ! )
آدرس وبلاگ : http://man-va-atoosa.blogfa.com/
نام کنونی وبلاگ :
نام نویسندگان وبلاگ : آتوسا - وحید
تاریخ تاسیس وبلاگ : یکشنبه 31 اردیبهشت1385
اولین مطلب وبلاگ : دوستان عزیز ! کسانی که از همون اول با ما بودن میدونن که اولین مطلب وبلاگ « آغاززززز ! » بود ولی بعدا من این مطلب رو حذف کردم . پس اولین مطلب میشه : ما رو ببین!
آخرین مطلب : حوصله ندارم ! به کسی هم نمیگم آپ کردم !!! که من واقعا بی حوصله بودم و برای کسی سند نکردم که آپم !
نویسندگان : آتوسا و وحید
... وقتی یاد اولین روز میفتم اشک از چشمام میاد ! چون میدونم که خوشحالی آتوسا رو با هیچی عوض نمی کنم !
دوستت دارم !
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت توسط وحید |
آتوسا گفت : گاه گــــاهی کـــــــه بــــــــلــــوری اشـک من گفتم : عشــق و گـــرفته تـــــفرقه سفر میری بی بدرقــه تکلیف رویاهام چی شد دست تو بود بی دغـدغه
جاری از چشمه ی چشمانم هست،
آن زمانی که به نامی از تو
دل من در دل شب می لرزد،
لحظه ای کاین دل آواره ی من
گرمی دست تو را می جوید ،
دست من در کار است
اختیار از من نیست
شعر بسیار و ولی
صفحه ها کافی نیست .
عاشقی اما نداره ، جنون که هـــــاشــــــا نــــداره
از همشون عاشـــق ترم ، این دیگه دعوا نـداره
ساده نمیشه تو رو داشت ، باید پیشت ستاره کاشت
ماه و باید از آسمون ، رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نمی کنم عاشــــق تــــرینـــشون منم
ساز مخــــالف و بــــزن من ولــــی دم نـــــمی زنم
*** البته اونی که من گفتم مریم حیدرزاده هم گفته ! خط تو خط شده بوده !!
+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت توسط وحید |
برای عشــــــــقبازی تا همـــــــــیشه
چه می شد چشمهایت مال من بود
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت توسط وحید |
سلام !
*** وای که چقدر تو رو دوست دارمو میمیرم واسه تو ، تا همیشه تو قلبمی میمیرم واسه چشمای قشنگت بگو ، بگو ، بگو ، بگو دوستم داری دیگه نگو نمیای که میمیرم ، وقتی که نیستی بهونه میگیرم بازی نکن با دلم که میمیره ، بیا که دلم پیش قلب تو گیره نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی ؟ نکنه بی وفا بشی بخوای منو دک کنی ؟ نکنه که میخوای بری بازم میخوای بد بشی ؟ شاید واست عادی شدم میخوای ازم رد بشی ؟ تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره نگو که نمی شناسی تو دیگه رنگ صدامو نگو نمی فهمی دیگه معنی حرفامو *** امروز سیزدهمین روزه اسفنده . یعنی شونزده روز دیگه عیده ! باورت میشه ؟! عیده ! سال ۸۶ ! متولد چندی ؟
تا حالا شده وقتی ماه اسفند و زمستون یواش یواش بند و بساطش رو جمع میکنه تا بره دلت بگیره ؟ تا حالا شده بشینی به تقویم جیبی ت فکر کنی ؟ همون که سیصد و شصت و پنج روز با تو بوده ؟ همونکه هر روز میرفتی امیدوارانه بهش نگاه میکردی بلکه یه تعطیلی تو ماه جاری بهت نشون بده ؟! تا حالا شده به عمرت فکر کنی ؟ به سالی که گذروندی ؟ به دلهایی که امسال شکستی ؟ یا به قلبایی که از خودت راضی شون کردی...؟ نچ ! من و تو وقتی داریم خونه رو میتکونیم و تقویم سالی که داره پژمرده میشه رو به سطل زباله روونه میکنیم...وقتی مهمونای نوروزیمون از راه میرسن...وقتی داریم آجیل میخوریم...وقتی داریم تو خونه ی فک و فامیل به برادرمون میخندیم که مامان نیشگونش میگیره و میگه پسته هاشو سوا نکن...! کی به این موضوع فکر می کنیم ؟! یا وقتی که شادی کذایی ایرونیهای مقیم ینگه دنیا رو که غم دوری از وطنشون رو پوشش داده از ماهواره هامون میبینیم ، به این فکر نمی کنیم که از یه ثانیه ای به اونور یک سیضد و شصت و پنج روز جدید رو باید بگذرونیم . مثه لباسی که کهنه میشه و تو میندازیش تو سطل آشغال !
خدائیش چقدر خوشحالی که عید داره میاد ؟ وقتی از زیر بار خونه تکونی شونه خالی میکنی چی ؟! آخ ! آخ که دلم لک زده واسه پنج سالگیم که با ذوق و شوق به مامانم اصرار میکردم که بذاره من هم قالی بشورم ! هی بچگی ! به بچگی ت فکر کن ! یادته وقتی عید میرسید چقدر خوشحال میشدی ؟ وقتی پیک بهاریت رو همون روز بیست و نهم اسفند حل میکردی و واسه روزای عید چیزی نمیگذاشتی چه احساسی بهت دست میداد ؟ یا وقتی که از بزرگترا عیدی میگرفتی ؟ فکر کنم تنها ویژگیت که با الان یکرنگ مونده دلتنگی ای هست که بعد از عید بهت دست میده ! دل تنگی ای که با گرز تو کله ت میکوبونه که هی ! چهاردهم فروردین باید به کارات برگردی ! به روزای عادیت ! به روزایی که آخرشون عمرا مثه یه سیزده بدر بهت حال نمیده !
دیگه تقویم هامو دور نمیندازم ! مگه اونا دل ندارن ؟! دور نمیندازمشون چون نمیخوام وقتی رفتم زیر یه خروار خاک بقیه هم از قلبشون منو بیرون کنن !
تو اگه اینو تا آخر خوندی ، به حرفای من فکر کن ! به سادگی بچگیات و به الانت . به این که چقدر فرق کردی ؟ یادت باشه که روزایی که همینطور پی در پی داری سپری می کنی لنگه شون تو عمرت فقط وفقط همون یه دونه ست . قدر وقتات رو بدون . قدر دوستات رو بدون . تا تونستی قلب به دست بیار . هیچ کس رو از دست خودت نرنجون .
تو تا یه مدت کوتاه بیشتر اینجا نمی مونی . بعدش مثه همین زمستون دمتو میذاری رو کولت و میری . پس قدر تک تک زمستونای عمرت رو بدون !
عید به همتون خوش بگذره !
از اینکه یه سال با من بودی تشکر !
خیلی خیلی تک تکتون رو دوست دارم !
تقدیم به دلیل این مطلب ،
آتوسا![]()
همین یه دونه برای تک ترین ، خوش قلب ترین ومهربونترین آتوسای دنیا !
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت توسط وحید |
من ، رنگ پروازت را ، در آبی آسمانی لحظات گره خورده ام ، می جستم من، مرهم بریدگی خونبار عصبهایم را ، از دشنه ی زنگار بسته ی تو طلب می کردم آنگاه که ، نواخته شدن ساعت بلوغم را ، در مرداب زمان ، احساس کردم ، در زیر سایه ی خورشید ، بلور بیقراریهایم را ، به دست شیار نوازشهایت سپردم جریانی سکر آور را ، در رگبرگهای ذهن یأس آلودم ، پس ؛ « تازه ترین نگاهم را ، بر تو وصله زدم . » تو ، تو ، ای آشنای نا آشنا ... به راستی ، کدامین بغض گره خورده ام را ، در خود فرو بردی ؟ تو ، کدامین هجای هستی مرا فریاد کردی ؟ تو ! ای برهنه ترین حقیقت ! ای حادثه ی عشق !
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت توسط وحید |
پرنده ، لطفاً فال مرا بگیر : می شود ... *** کودک که بودم مادربزرگ همیشه می گفت : الهی پیر شوی و پدربزرگ : عاشق ... *** لطفاً ، پرنده فال مرا هم بگیر پیرانه سرم عشق ... *** کودک که بودم مادربزرگ پیر ، و پدر بزرگ عاشق بود ، عاشق مادربزرگ . *** هی ! یادش بخیر ! یه موقع ما اینجا دبدبه و کبکبه ای داشتیم ! میومدیم اینجا ! واسه خودمون شعر میگفتیم...البته از نظر بعضی ها هم شعر های ما شِر بود ! نگید نبود ! خودتون هم می دونید با اینکه باز یه لطفی می کنید و به اینجا سر میزنید یه نگاه سردستکی هم به ترشحات قلب من (!) نمی ندازید ! بعضی ها هم خیلی لطف کنند بدون خواندن شعرها نظری می دهند و منتظر دعوت بعدی می مانند ! البته این وسط ما یاران باوفایی هم داریم ها ! نمیگیم که اون دوستان از جان عزیزتر رو فراموش کردیم ! اما خب ! بعضی ها هم کم لطفی می کنند ! اگر توجه کرده باشین از وقتی که بهشت زهرا اومده بازار این وبلاگ کساد شده و شعرای ما خریداری نداره و احساسات ما داره همین طوری سر دل ما باد میکنه ! اینو گفتم که اون اومده ما رو یادتون نره ! خیر سر ما یعنی یاران غار من و آتوسا هستید ها ؟!
خب دیگه ! لوس بازی بسه ! خدافس تا بعد !
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت توسط وحید |
روی دار قالی خاطره می بافم که پر از نقش کودکیست وجود ده ساله ام به کودکیم می اندیشد یک نفر در می زند پایت را روی قالی نگذار قلب من در آن است .
***
http://beheshtzahra.blogfa.com/
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت توسط وحید |
ا
و
نگاههای پوسیده ی غریبب
ه آینه می گریزمس
ر به ضریح خیال تود
ر باران دستهایت رها می شومو
در آن بیشه ی پنهاند
ر سایه سار سبز نگاه تون
ور را با شبنم و بارانب
ه آب و آینه پیوند می زنم . ***سلام !
خواهشاْ در این وبلاگ دعوا نکنید ! اگه هم می خواهید بکنید ، بکنید ! بی ادبی نکنید ! اگر هم میخواهید بکنید ، بکنید !! به همدیگر بی ادبی نکنید ! اگه هم میخواهید باز بکنید...به من چه ؟!
بدینوسیله میخواهم اعتراف خود را مبنی بر پاک کردن دو نظر از نظرات گرانبهای (!!!) دو عزیز را اعلام کنم ! یکی از مادربزرگ شنل قرمزی ( عمه ی بچه هام !!!(لازمه بگم چون مجهول گفت نگو آبجی من از این به بعد از این لفظ استفاده می کنم !! فلذا زین پس به جای واژه ی بیگانه ی « آبجی » از واژه ی بیگانه ترِ « عمّه » استفاده می کنیم !!))) و دیگری از آتوسا خانوم (.....!! حالا نه به داره ، نه به بار ! فعلا چیزی نمی گم !!( نه می خوای بگو !)) تا فردا پس فردا پشت سر ما نگویند دیکتاتور یا وصله های دیگر را به ما نچسبانند !
( قبلا گفته بودم از آوردن پرانتز در پرانتز خوشم میاد ! امّا اون سه تاییه نوبره خداوکیلی !!)
پس حلـّه ؟! نیام ببینم اینجا مثه امینم به هم فحش « خوار و مار(!) » میدین ها ؟! ما شب انتخابات خبرگان - که طیّ این شب آقای جُرجُر بلایی سرمان آورد که پینوکیو سر پدر ژپتو نیاورده بود ! - را از یاد نبردیم ها ؟! نذارید منٍ بیچاره اینجا دچار انفارکتوس بشم ؟!
*** راستی ! امشب شبِ میلاد داداش گلم بهنامه ! خدا سال ۷۵ به خانواده ی ما دادِش ! دوسِش دارم ... قدرشم می دونم ... تولـّدشم مبـــــارک !
+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت توسط وحید |
ت
ت
و برگ برگ ، روی شاخه های شعر منج
وانه کرده ای .تو حرف حر