|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهایم محکوم شد به سرد بودن .... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به مبحوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن .... و من باز هم مثل همیشه خودم را محكوم ميكنم به خاطر نفس هايت..
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت توسط آتوسا |
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت توسط آتوسا |
میدانم ! "حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد" حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری، آن همه صبوری... من دیدم از همان سر صبح آسوده هی بوی بال کبوتران تازه ی نعناع نورسیده می آید!پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم ! ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام! پس این همه سال و ماه پرگریه ام کجا بودی؟ حالا که آمدی، حرف ما بسیار ، وقت ما اندک ،آسمان هم که بارانی است... به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست ! سربه سرم می گذاری هان؟ میدانم که میدانی پس لااقل باران را بهانه کن! دارد باران می آید... مگر می شود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟ تو که تا ساعت این صحبت ناتمام ، تمامم نمی کنی هان؟ باشد! باشد گریه نمی کنم... گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد! چه عیبی دارد ؟ اصلا چه فرقی دارد؟ هنوز باد می آید ، باران می آید "هنوز هم میدانم که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد" حالا کم نیستند اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند... فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و... آسمان هم که بارانی است یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندم سبز، همین گهواره ی بنفش ، همین بوسه ی مایل به طعم ترانه است؟ آه من به خانه برمی گردم! هنوز هم یک دیدار ساده می تواند سرآغاز پرسه ی غریب در کوچه باغ بارانی باشد! راستی تمام این سالها یکی از من همیشه سراغ تورا می گرفت! تو نشانی من بودی و من نشانی تو! گفتی بنویس جنوب زاده شده ام و تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام! حالا بیا برویم. برویم پای هر پنجره روی هر دیوارو بر سنگ هر دامنه خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم... مردمان ساده ی بی نصیب من هوای تازه می خواهند،ترانه ی روشن ،تبسم بی سبب و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی... حوصله کن! خواهیم رفت اما خاطرت باشد همیشه این تویی که می روی، همیشه این منم که می مانم... دیدی؟ دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا کمک کرده است؟دیدی در آن دقایق دیر باور پرگریه گمت کردم؟ دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی؟ آخرین روز خسته، همان خداحافظ آخری ، یادت هست؟ که تو ناگهان چیزی گفتی! گفتی انگار همان بهتر که راز ما در پیچ محرمانه ی روزگار ناپیدا بماند! گفتی انگار حرف ما بسیار ، وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی است! راستی هیچ میدانی که من درغیبت پرسوال تو چقدر ترانه سرودم؟ چقدر ستاره نشاندم؟ چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟! رسید اما وقتی که دیگرهیچ کس در خاموشی خانه خواب بازآمدن مسافر خویش را نمی دید! در غیبت پر سوال تو آشنایان آن روزگار یگانه ، حتی هرگز روشنایی خاطرات تو را به یاد نیاوردند! در غیبت پر سوال تو عقربه های بی بازگشت هیچ ساعتی به ساعت و هفت و هشت پسین شب نرسید! حالا که آمدی، آمدی ! پس این همه حرف و صحبت رفتن بی مجال چرا؟ راستی این همان پیراهن بنفش پراز پروانه ی آن سالها نیست؟ مگر همین نشانه ی تو از راه دور دریا نبود؟ پس چه طور در ازدهام دلهره ناگهان گمت کردم؟ پس چه طور در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم؟ مگر ما کجای این بادی بی نشان به دنیا آمدیم؟ ما هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست میداریم! حالا بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور و تبسم ستاره روشن کنیم! من به تو از خواب های آینه اطمینان دادم! سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدک های خیس پژمرده از خواب خوارزار به جانب بی بند آفتاب برمی گردند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت توسط آتوسا |
تو شمــع و من پروانه تو قصه ، من افسـانه تو کشتی و من فانـوس تو خوابی و من کابوس تو صحرا و من سراب تو جامی و من شـراب تو قلبـــی و من قـفس تو جسمی و من نفس تو عاشقی و من کور تو آتشـــی و من نـور تو ریشه ای ومن برگ تو زنـدگـی و من مـرگ تو خاطره ، من گردم تو زخمی و من دردم تو بال و من پروازم تو سیـنه و من رازم تو ابــــری و من بــــاران تو قطره،من رنگین کمان تو پیرهن و من عطر تو کاغـذ و من ســطر تو بیشـه ، من مترســک تو باتری ، من عروسک تو مشـرقی و من شفق تو مغربــی و من فلــــق تو مجنون،من مجنون پرست تو منـــی و من خـــود پرسـت
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت توسط آتوسا |