تبليغاتX
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !

من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !

یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !

تو دانه دانه ، در دل کویر

تو برگ برگ ، روی شاخه های شعر من

جوانه کرده ای .

تو حرف حرف

در سکوت واژه های پیر

تو لحظه لحظه

در تمام هستی زمانه خانه کرده ای .

تو ماندنی تر از منی

نه مثل تشنگی برای آب

نه چون شب از نگاه آفتاب

که در برابر تو ، نیست هم نبوده ام

نه داستان نا تمام سرنوشت

نه حرفی از دقیقه های خالی ام

که برگ برگ ، حرف حرف

تو را

تو را سروده ام

تو خواندنی تر از منی .

***
 

روباه گفت: -سلام.
مسافرکوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
مسافر کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
مسافر کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
مسافر کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
مسافر کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
مسافر کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
مسافرکوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
مسافر کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
 -تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی مسافر کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
مسافرکوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
مسافر کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 فردای آن روز دوباره مسافرکوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
مسافر کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب مسافرکوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
مسافرکوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
مسافر کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.

***

اگه کسی گلی رو دوست داشته باشه که میون کرورها ستاره فقط یکی از اون وجود داشته باشه
با نگاه کردن به اون ستاره احساس خوشبختی میکنه .اونوقت به خودش میگه: گل من میون یکی از اون ستاره هاست...
تو، شبا به ستاره ها نگاه می کنی.ستاره من کوچکتر از اونیه که بتونم جاش رو تو آسمون نشونت بدم.
ولی ... اینطوری بهتره.
چون ستاره ی من برات٬ مثل ستاره های دیگه میشه.
اونوقت تو از دیدن همشون لذت می بری.
انگار همشون دوستای تو هستن.

***

کاشکی ...

***

بازم سلام ! من با این سن هنوز هم عاشق این داستانم ! مخصوصاً این قسمتش ! نمی دونم الان میخونیش یا نه ... امّا تقدیمش می کنم به بهترینم !
به آتوسا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت توسط وحید |


با خود
ایینه آورد و
یک سیب
که در آیینه تکرار می شد
من فقط
سیب درون آیینه را می خواستم .

***

ا
و با خود
او با خود همه چیز آورد
من فقط
خود او را می خواستم .

 

سلام ! امروز من بعد از فرار از مدرسه این مطلب رو آپ کردم !!! البته زیاد مهم نبود وگرنه من خیلی کم از مدرسه جیم می زنم . (کم !؟؟؟)
راستی قراره با یکی از دوستان یه وبلاگ به نام بهشت زهرا (!!) درست کنیم ! معلوم نیس چی بشه ، اما درباره ش بهتون خبر می دم !
لازمه از همه ی دوستایی که اومدن و نظر دادن تشکر کنم ! و هم چنین خدمت آتوسا خانوم عرض کنم « عقده » رو با «غ» نمی نویسن ! در اون مورد هم منظورمان با شما نبود ! شما بر فرق سر ما جا دارید و چه ما را حساب کنید چه نکنید ما به یادتون هستیم !
و اما باران پاییزی ! ما عجالتاً شما رو باران خانوم صدا میزنیم تا خودتان بعداً تکلیف ما را روشن کنید ! من همان وحید هستم و گردن هر کس که ادای ما را در میاورد یا قبلاً ادعای وحید بودن کرده بشکند ! بله ! من همان وحید سیاه بخت مفلوک بیچاره ی بینوا هستم که چند شماره قبل در مجله و در مطلب «چت روم» به صورت نمادین و بین المللی نامم با نام آتوسا خانوم با هم  آمد ! الهی نویسنده ی مطلب مذکورخیر و خوشی نبیند که مادر ما به ما شکاک کرد !

خب ! بای !

 

+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت توسط وحید |