|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
ساعت ۳ نیمه شب بود... -:سلام پسرم!می خواستم... پسر از اینکه دل مادر خود را شکسته بود به شدت ناراحت شد.لباسهایش را سریع پوشید و به قصد رفتن به خانه ی مادر و عذرخواهی از او خانه اش را ترک گفت.
پسر جوان خسته از یک روز کار سخت به خواب عمیق فرو رفته بود.که ناگهان صدای بلند تلفن او را به شدت از جا پراند!
پسر قبل از اینکه پیرزن حرف خود را به پایان برساند به او غرّید:چرا این موقع شب مرا از جا پراندی؟!
-:۲۵ سال قبل در چنین روزی تو خواب را از من گرفتی.فقط خواستم بگویم تولدت مبارک!
...و تلفن قطع شد...
به خانه ی مادر که رسید ، هم درب و هم پنجره ها باز بود،
او دیر رسیده بود...
و مادرش دیگر در این دنیا نبود...
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت توسط وحید |
سلام بر شما! باشه؟!
امیدوارم بعد از خوندن حرفهای من از کلیک کردن روی لینک ذیل منصرف بشی!
خواهش می کنم با خودت اینکار رو نکن !
تو هنوز جوونی!
اونجا رو کلیک نکن!
خیلی خب خیلی خب!
(پایین تر از ۱۵ سال کلیک نکنه!)
پس بریم!
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت توسط وحید |