|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
اینم یه تصویر خوشکل محض ترکوندن رمانتیک بازی های من در این مکان! 
+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت توسط وحید |
چرا گریه کنم وقتی
باران ،ابهت اشکهایم را پاک میکند
و سرخی گونه هایم را
به حساب روزگار میریزد...
چرا گریه کنم وقتی او
بغضی عروسکی دارد
و همیشه
این منم که باید قطره قطره بمیرم...
چرا گریه کنم وقتی،
بر بلندای ساده زیستن
زیر پایه شده ام...
چرا گریه کنم وقتی،
باد بوی گربه داد و برگ،
بوی مرگ...
چرا گریه کنم وقتی،
عاشق شدن را بلد نیستم
تا به حرمت اندک سهمم از تو،
اشک بریزم...
چرا گریه کنم وقتی،
تبسم نگاهت
زیبا ترینِِِِِِِِِِ همه چیز است...
+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت توسط وحید |
من روز خویش را من با تو می نویسم،
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است،
آغاز می کنم...
با تو می خوانم،
من با توراه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
ـ که دستم به دست توست!ـ
من ،بجای راه رفتن،
پرواز می کنم!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم،موسیقی نگاه ترا گوش می کنم...
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت توسط وحید |