|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
غیر لبخند قشنگت،
دیگه هرچی که دارم ازم بگیر...
غیر اون چشات،
اون چشای با حیا...
اون چشای سر به زیر...
غیر بوی تن تو،
هر چی اسمش نفسه،
باشه مال دیگرون...
تو،
تو غنیمتی،
مثه برکه که رو قلب شوره زاره...
تو،
تو لطیفی مثه دیبا
مثه تار و پود ابرای بهار...تو زلالی مثه بارون،
که رو دریا می باره...
تو یه افسانه که ماه
یاد مهتاب میاره...
تو نگاهت مال من،
همه جونم،همه دار و ندارم مال تو...
تو یه لحظه ت مال من،
همه عمرم،همه پاییز و بهارم مال تو...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به قشنگترین بهانه ای که پست این مطلب میتونه داشته باشه!
من از نهایت شب حرف می زنم .
من،
ازنهایت تاریکی واز نهایت
شب،
حرف میزنم...
اگر به خانه ی من آمدی،
برای من ای مهربان...
چراغ بیار...
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی
بنگرم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت توسط وحید |
ای الهه ناز...
چگونه باور کنم بی تو بودن را؟
چه غریبانه سر به شانه هایت میگذاشتم و
از دردهایم برایت می گفتم و های های گریه می کردم...!
شانه هایت با دردهایم چه خویشاوندی عجیبی داشت!
تو به من آموختی که چگونه همه ی خوبی ها را با هم داشته باشم...
ای الهه ناز...
چگونه باور کنم بی تو بودن را...؟
+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت توسط وحید |