|
من به فرشته ای کوچک دل بسته ام !
|
|
یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته !
|
همه چیز گم می شود
زیر پلک های تو
پلک های تو...
وقتی چشمانت را می بندی...
می خندی...
می خندی...
ترس مرا می کشد.
تو می روی و همه چیز را می بری...
ولی من،
مروارید سید چشمانت را
هرگز گم نمی کنم...
+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت توسط وحید |
باورم نمیشود حتی هزار بار دیگ چشم هایت باشند و ستاره ها را شعر کنم؟ من، بی تو اسطوره ی شعرهایم را گم کرده ام
و خلوتی های ذهنم را بی واژه می بینم
مهربان تو نیستی و من،
خاطراتت را می بوسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به کسی که من فقط یکی از خاطر خواهاشم:
بیا و دل
به احساس من بده
دور نیستم...
ستاره هم نیستم...
بین دستهای من وآغاز تو
یک سلام...
بیشتر فاصله نیست...
بیا تا بهانه ها
بهارانه
بیایند.
محض هرچه عاشقی ست
این احساس زیبا را
از من نگیر!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت توسط وحید |
این هم عاشقانه۲ که منتظرش بودین!(اگه هم نبودین ضایع نکنین بابا!ایش لیبه دیش!)
تقدیم به آتوسا: زیر ابریشم و مخمل نشستی و باران...هق هق سایه ات را شست به سر انگشتان فواره و آب به خواب آبزیان مرداب به حقیقت شانه سر کهنه... چه اعتقاد وقتی تو گیسهایت را برای دیگری می بافی و برای او قشنگ می شوی...
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت توسط وحید |
خیلی خوب بابا!شلوغش نکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! okبابا!تسلیــــــم!من بی خیــــــال طنـــز شدم!طبق آخـــــــرین سخنــــان آتوســــای مذکور که از منــــــابع موثق به گوش بنـــــــده رسید(حالا خوبه با چت بهم گفت هــــــا!!)باید قید نظـــــریه ی ذیــــــــل را زد تـــــــا ببینم چی میشه دیـــــــگه؟! میــــــگم!قدیمــــا این مــــردا هم هیبتـــــــــی داشتند ها؟!به زن بنده خـــــــدا می گـــــفتن ضعیفه یارو جیکش در نمـــــی آمد!حــــــالا تــــا رسیـــــــد به ما ملـــــت ضـرتی(!)شــــــاخ شدند! چوباک جان!(یا احیانا" مانای دورو!!!)اگه احیانا" در همون رابطه ی ... وبسایتی طراحی شد شخصا" واسه لینک شدن یاورتم! ولی خداییش خارج از شوخی عشق بین من وآتوسا رو حال میکنید؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت توسط وحید |
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت توسط وحید |
من بوی شمال می دهم
تو بوی شعر.تو... ـ به همین سادگی ـ زیبایی.من... ـ به همین خوشمزگی ـ شاعر! زبان شعرم کهنه میشود... وقتی تو... ـ نو به نوـ روبرویم می نشینی من بوی شمال می دهم تو بوی شعر شیرین مثل عسل... شنیدنی مثل غزل!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به تنها دلخوشی من...آتوسا:
تنها دل خوشی من این است که تو در حجم حقیر مرثیه نمی گنجی... اما گاهی... حقیقت زیستن گریستن است پری کوچک من!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به کسی که از این دنیا مرگ در سه سالگی نصیبش شد...!
لباسهای وصـــــله دار بچگی اسبـــاب بازیهــــــای قشنــــگم ومــــاشین کوکی خرابـــــــم همــــه را برای تو می خواهم بازی اتـــل متـــل... گرگـــم بـه هوا... حتــــی قایم باشـــک! همه را یکبـــــار دیگــــرمرور مـــی کنم تو چشم می گـــذاری... یک...دو...ســــه... بی پنــــاه تر از بی پنــــــاهانم آواره ترازخــــــانه بدوشـــــــان.. پنجـــاه چهـــــــار...پنجــــاه وپنج... خدایــــــا چه کـنــــــــم؟ بـــــــاز باید بــــــــازنده باشم همیشه تو بــــرنده می شدی! و بـــــــاز میشماری...نود و هشت...نود و نه... پـــــــــــرازهراس و تردیدم فریـــاد می زنم: بــــازکن دریچه ی قلبت را من آمدم...و تو دیگر هرگز مرا پیدا نخواهی کــــــــرد... این بار من برنده شدم...!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به او که دوستش دارم این هوا!!! دوست دارم از شما بگم ببــــــــخشیدا!جســـــــــارته! اگه بگـم شمـــــا گلی اید که مــــایه ی خجــــــــالته!! قرار بودش که من دیگه عـــــاشق هیچکســـــی نشــم نمی دونـــم اسمش چیــه یا وسوسه ست یـــا قسمتــــه خونه ی مـا تا خونه تون اون قـدا دور نیس نــــــازنین مشــــکل و درد من فقط نداشـــــــــــتن سعــــــــــادته یه شب نمی دونم چی شد رد شدی از تو خواب مـــــن ازاون به بعدهـمش میگم خواب هم یه جور عبـــــادته تصورش خوب مشــکله که مـــا کنارهم بــــــــــاشیم نمی رســــیم به هم دیگه تلــــــخه ولـــی حقــیقته!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت توسط وحید |
تقدیم به مهربونترین آتوسای دنیا!
چشمانت که باشندسرنوشت بهانه گیرمن بهانه را ازیادش خواهد برد ومن میتوانم در چهارچوب پنجره های چوبی شاعرانه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم... چشمانت که باشند وقتی درآینه ی زندگیم به چشمان متروک شده ام بنگرم می بینم که تولد آرام آرام درآن سبزمی شود... چشمانت که باشند...آسمان را باور خواهم کرد تا جایی که من و آسمان یکی خواهیم شد و من برای گنجشک خیالم آهنگ پرواز می نوازم...چشمانت که باشند آسمانی می شوم...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت توسط وحید |
باد را
وصله کرد و پبنه زد دستش
پنچریها را گرفت و گفت:
جاده زیباست
و سفر هم زیر باران شوکتی دارد
من تنم لرزید تا اسم سفر آمد![]()
مرد میگفت:
دوستان پیچ خمها خوب میدانند
پنچری هم قسمتی از کلمه های خوب این دنیاست
باز ترسیدم
باک من پر بود
و سبدهایی پر از سیب و انار و یاس
توی صندوق عقب جا داده بودم
باز با این حال میترسیدم از اسم سفر![]()
مرد دستان کمی زخمی خود را شست.
زیر لب می گفت:
طفلکی زاپاس که با ماست...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت توسط وحید |